لِت ایت گو

درخواست حذف این مطلب


خوبِ مهربان من!
« هرگز خودت را مشغول چراهایی که دیگران خواسته یا ناخواسته برای تو می آفرینند نکن. هیچ مسئولِ عقده ها و پیچیدگی های ذهنی دیگری نیست. هیچ نباید بار ناملایمات و رنجیدگی های زندگی دیگری را تحت عنوان دوست داشتن به دوش بکشد. هیچ نباید از رابطه ها، به عنوان محلی برای ریختن زباله های روحی اش استفاده کند.»
نیکی فیروزکوهی

یکی از یادداشتهای متعلق به اردیبهشت ماه هنوز توی با چک نویس مونده بدون اینکه هرگز منتشر بشه. کالبدشکافی روابطم بود در طول این سالها. اونجا گفته بودم از زمانی که خودم رو شناختم آدم رها بودم تا موندن. راحت می گذشتم از کنار آدمها. و اگه جلوی اسمی نقطه می ذاشتم یعنی تمام. دیگه آدم دوباره برگشتن نبودم. تا اینکه یک فازی قبل از شروع بیماریم درست مثل پیش لرزه های یک ز له بزرگ آدم دیگه ای شدم. یک زامبی واقعی. الان که بهش فکر می کنم چندشم میشه. تبدیل شده بودم به یک آدم وابسته و ضعیف و بی اراده. اون رگ سادیسمی جاش رو به رگ مازوخیستی داده بود. از تحقیر شدن لذت می بردم انگار ! یک جور وابستگی بیمارگونه به آدمها و همه چی پیدا کرده بودم. تو دوره عود بیماری هم همین ح مشمئز کننده و منزجر کننده همراه من بود. ولی رفته رفته رنگ باخت. نمی دونم چی شد و چه دوره گذاری رو طی چون واقعا کار خاصی ن . فقط به خودم که اومدم همون آدم سرسخت قبل شدم. همون قدر بی خیال. بی تفاوت. با اراده ستودنی توی کنار گذاشتن آدمها. در واقع توی یک چشم انداز کلی من تنها یک فاز وحشتناک رو پشت سر گذاشتم. چرا دچار دگردیسی شده بودم؟ شاید اگه بخوام ریشه ی کنم قبل اون فاز عزیزانی رو از دست داده بودم. یک جور فروپاشی و اضمحلال درونی رو تجربه می . ترس از دست دادن به من مسلط شده بود. حتی آدمهای بیخود و بی مصرف رو سعی داشتم کنار خودم نگه دارم. یک جور وسواس فکری. البته خودم رو با فکر به اون دوره اذیت نمی کنم. در واقع اصلا بهش فکر نمی کنم. انگار اون آدم من نبودم اصلا. همون قدر غریبه و بیگانه. خوب یادمه فقط یه لط بزرگ به خودم . م بهم گفت برای درمان پانیک اتک باید هر منبع استرسی رو از خودت دور کنی. این منبع تنش و اضطراب می تونه یک سایت خبری باشه، یه رابطه اشتباه و آدم اشتباه باشه یا هر چیز دیگه ای. و من شروع به غربال گری. هر آن چیزی که منبع تنش و اضطراب و غم و ناراحتی بود رو از خودم دور . این قدر از حملات پانیک وحشت داشتم که کافی بود اسم یک نفر ناراحتم می کرد کلا شیفت دیلیتش می و دیگه تو خلوتم بهش راه نمی دادم. درست مثل خونه ت ی. یا پاک هارد سیستم و گوشی. یه عالم ت و پرت و چیزهای به درد نخور رو می ریزی دور و فضای زیادی آزاد میشه. الان درایوهای مغز و قلبم از رنگ قرمز و اخطار به رنگ سبز و آرامش و آزاد دراومدن :)
الانم همون دختر احساساتی هستم ولی با یه فرق گنده. آرامش و خوشحالیم رو به ی گره نمیزنم. آرومم و راضی. آدمها میان و میرن و من زنجیر پای ی نمیشم و اصرار به نگه داشتن و حفظ یه رابطه ندارم. به جاش در لحظه از مصاحبت و مراوده با آدمها لذت می برم. هر رابطه ای یک تاریخ انقضا داره. تا رسیدن اون تاریخ ازش لذت ببر و بعد جوری فراموشش کن انگار هیچ وقت نبوده. تو رابطه با آدمها متوقع نباش. زیاد از حد وقت و انرژی و احساس ج رابطه نکن چون هیچ ارزشش رو نداره. آدمها رو تا وقتی حس خوب و آرامش بهت میدن پیش خودت نگه دار. زمانی که احساس کردی رابطه داره مسیر برع رو طی می کنه تمومش کن. مثل یک انسان متمدن تمومش کن. درست تمومش کن. و بعد به آدمهای تازه لبخند بزن. با همه باش و با هیچ نباش. تو لحظه زندگی کن. دم رو غنیمت بشمار.
شاید فکر کنید خیلی عقایدم به سمت و سوی خودخواهی رفته. تکذیب نمی کنم. چه اشکالی داره؟ مهمترین شخص زندگی شما خود شما هستید. لازمه دوست داشتن خودتون اینه که خودتون رو از رابطه های اشتباه و بیمار مصون نگه دارید. قلب و ذهنتون رو وا ینه کنید. عایق بندی کنید. به قول هیپولیت توی رمان ابله : بعد از من گو جهان را آب ببرد ! به خودتون اهمیت بدید. بزرگترین لطفی که می تونید به بقیه ید اینه که بهشون ضربه نزنید. وگرنه رها ، پشت و فراموش دیگری برای نجات خودت اصلا کار بدی نیست. تراست می سو لِت ایت گو